ارشیا جونمارشیا جونم، تا این لحظه: 17 سال و 12 روز سن داره

ارشیا عشق کوچولوی منو بابایی

سفرنامه حج (مدینه)......قسمت دوم

1392/2/18 19:52
نویسنده : مامان سمیه
493 بازدید
اشتراک گذاری

سلام اومدم با یه قسمت دیگه از خاطراتمون. ولی سعی میکنم از این به بعد یکم خلاصه تر بنویسم.

شنبه 10 فروردین 1392

امروز صبحونه رو توی اتاق خوردیم و رفتیم یه فروشگاهی که خیلی تعریفشو شنیده بودیم.امروزم واسه ارشیا جونم و علیرضای عزیزم کلی خرید کردیم .بعد از خرید وقت اذون ظهر شده بود که چون فروشگاه خیلی به هتل نزدیک بود پیاده برگشتیم هتل.بعدش ناهار و یه کوچولو استراحت و دوباره مسجدالنبی.

اینم عشق کوچولوی من که چون اینجا نمیتونه زیاد استراحت کنه و بخوابه، معمولا میپره بغل بابایی!

مغازه دارای اینجا خیلی خوش اخلاقن.ارشیا که با همه اینایی که تو مسیر هتل تا حرمن دوست شده و هربار رد میشیم میره بغلشون و کلی خوشو بش میکنن باهم.

اینم ارشیا با یه پسر کوچولوی عرب که کلی با هم دوست شده بودن موقع نماز.

 

یکشنبه 11 فروردین 1392

امروز آخرش قسمت شد مهدی بره گندمایی که حاج آقا داده بود واسه کبوترای بقیع رو بریزه.از روز اولی که اومدیم بهش میگم ولی میگه باشه بعدا میبرم!

تو جلسه بعداز ظهر گفتن ساکا رو باید ساعت 6 آماده کنید بذارید پشت در اتاق تا ببرن.ولی چون جلسه تا خود 6 طول کشید ساکای همه دیرتر اماده شد.ما هم چون مشغول بستنشون بودیم واسه نماز مغرب نتونستیم بریم حرم.وای که چقد کار سختیه این آماده کردن چمدون!!!

بعداز نماز جماعت عشا من موندم که برم روضه رضوان که اینبار برعکس دفعه اول خیلی طول کشید تا در باز بشه.رفتم قاطی گروهای غیر ایرانی تا زودتر برم داخل. وقتی رسیدم داخل فوق العاده شلوغ بود واقعا احساس خفگی میکردم.بعداز یه مدت خلوتتر شد و تونستم چندین بار نماز بخونم.توی اون همه ازدحام یه جا روی فرش سبزا نشستم کنار یه ستون و از گوشیم مداحی مدینه شهر پیغمبرو گوش کردم و یه دل سیر گریه کردم....خدایا دل کندن از اینجا خیلی سخته.خیلی....

واقعا سخت بود خداحافظی کردن با روضه... روضه ی پیامبر یه تیکه از بهشته! محدودشم مشخصه با فرش سبز....

تموم مسیرو که برمیگشتم اشکام سرازیر بود.از خدا خواستم یه بار دیگه قسمتم کنه بیام زیارت. بیام تو روضه نماز بخونم....

 

دوشنبه  12 فروردین 1392 :

امروز روز آخریه که مدینه هستیم.صبح رفتیم زیارت بقیع البته از پشت نرده های قبرستان.چه قبرستانی ! فقط خاکه و خاک! که سنگای کوچیک و بزرگ با فاصله رو خاکا گذاشته شده که نشون میده یه نفر اینجا مدفونه.

بعدش رفتیم داخل حرمو آخرین نمازو خوندیم و خداحافظی کردیمو برگشتیم هتل .

پسرکم کلی خواهش و تمنا کرد که بره سوار این ماشینه بشه ولی اجازه ندادیم.

 

اینم ارشیا برای آخرین بار تو صحن زیبااااای حرم.

بعد از ناهار،ساعت 2 ، لباس احرام پوشیدیم و رفتیم سالنی که مراسم بدرقه بود.ارشیای نازمم لباس سفید پوشید.وای که چقد تو سالن اذیت کرد . با دوستش، محمد رامتین، کلی اینور و اونور دوید.ساعت 5 رفتیم مسجد شجره.قبل از اذان مغرب محرم شدیم.بعد از نماز جماعت مغرب و عشا همه یکصدا لبیک میگفتیم و رفتیم سوار اتوبوس شدیم. ارشیا کوچولو هم با من نشست.بین راه یه جا ایستاد برای یه استراحت 10 دقیقه ای.توی اتوبوس شام خوردیم.خوابیدیم.یه وقت بیدار شدم بیرونو نگاه کردم دیدم برج ساعتی که توی عکسا دیده بودم پیداست. فهمیدم رسیدیم مکه.ولی جرات نکردم دوباره نگاه کنم .چون هنوز نمیدونم کعبه دقیقا کجاست.خواستم فردا که میرم واسه اعمال یه دفعه چشمم بهش بیفته. خیلی احساس عجیبی دارم.باورم نمیشه  فردا میتونم خونه خدا رو از نزدیک ببینم.همش میترسم نکنه تا فردا زنده نباشم ...

فک کنم ساعت 1 به بعد رسیدیم هتل داربنیان.اینجام مثل مدینه یه هتل خوبه .با درجه 2ب ! این یعنی عالی!

توی لابی مدیر هتل خیر مقدم گفت و پذیرای شدیم.ولی فهمیدیم یکی از اتوبوسا خراب شده و دیر میرسن و امشب نمیتونیم بریم واسه اعمال.گروه اول موندن واسه فردا صبح و گروه دوم فرداشب!

ارشیا داخل مسجد شجره.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

رویا
19 اردیبهشت 92 13:18
خوش به حالتون... کاملاً معلومه که تجربه فوق العاده ای باید باشه
ایشالا قسمت همه بشه


سلام رویا جون
ایشالا قسمت شماهم بشه.واقعا عالی بود.